تبليغاتX
Dakhle Khali

Dakhle Khali

ایستادن بی جا مانع کسب نیست !

 

ـ وقتشه!دیگه  باید پرنده ی ابیتو پرش بدی

ـ پرنده ی ابی من! نه نمیشه یعنی نمی تونم

ـ سخته! ولی باید یاد بگیره که پرواز کنه باید اسمونو احساس کنه اسمونو بفهمه

ـ اما...

ـ پرنده ی ابی تو باید راهشو پیدا کنه باید انتخاب کنه تجربه کنه ...

ـ کاش گرمای دستام یادش بمونه

ـ گرمای دستات هیچوقت تو وجودش سرد نمیشه مطمئن باش

ـ پرنده ی ابی می خوام اسمونو بفهمی! برو

پرنده ی ابی قشنگ من تو ابی اسمون گم شد

پرنده ی ابی من رفت

می دونم یه روز برمیگرده

 

** چه قدر دلم برای مریم و متیل تنگ شد

+  یکشنبه 1388/08/24 20:12   ابرک 

سجده که می کنیم . معنای ظاهریش این است - آن طور که یک مار برداشت می کند -  آن پایی که بر زمین است یعنی از خاکم ، آن دستی که بر زمین است یعنی به خاک برمی گردم و آن پیشانی که به خاک نشسته یعنی از خاک پست ترم . آن خمیدگی بدن هم به مراتب معانی می تواند بگیرد . به غیر نپرداختن ، به عیب خود پرداختن ، توجه قلبی به خالق . . .

معنی سجده همان اطاعت امر است . که تا امر را ندانیم که چیست و از که می آید و نبینیم صاحب امر را اطاعت جز بت پرستی نیست . البته با این توجه که آنکه دین پدر و مادرش را دین خدا داند بت پرستی بیش نیست که به دین آبا و اجدادش نسق میگیرد .

از این جهت گزافه گویی کردم در این باب که بنده چندی ست ردپایی بر زمین نمی بینم ، جای پا نمی بینم . هر چه هست جای سجده ست ، سجده های بت پرستانی که سجده خویش را متعالی - از آن هایی که ائمه هدی (ع) میرفتند - می دانند .

الان می پرسم شاید هم می پرسید شاید هم می پرسند - شاید هم بشود جای شایدها باید گذاشت - " تو از کجا می دانی ؟ "

 

روی خاک پوست انداختم ، عوض شدم ، شکار کردم ، بلعیدم ، آن غریزه ام را زندگانی کردم . تا سقف کبود را صدایی آمد ، خزیدم تا ببینم . خزیدنم داستان دارد . معراجی ست .

اکنون اینجا هستم روی سقف . می گویند ۷ تا ست ، می فرمایند طاق نهمی هم دارد که صاحب دارد . می گویند چهارمی اش را موسی مینشیند . نمی دانم .

آن زمانی که روی زمین غریزه را زندگی می کردم ردپا میدیدم ، اکنون نه !  جای سجده میبینم .

خواهی نخواهی در سجده ی او هستی .

دم تکان می دهم . سقف را غریزه ای نیست . گشنگی ندارد . تشنگی هم .

سر تکان می دهم . دیگر غریزه را زندگی کردن باید نیست .

سقف را ماری ست .  

+  یکشنبه 1388/07/19 10:30   ceiling snake  | 

همین دیروز وقتی روی تخت نشسته بودم، چشمام نمی دیدن، اما فهمیدم داره جانمازمُ تا میکنه.

گفت:چرا اینقدر ساکتی؟

گفتم:به عمل کار برآید نه به جراحی!(تازه از زیر تیغ جراح اومده بودم بیرون)

میخواست بگه به سخندانی نیست که اینو از من شنید. گفت:حالا که عملت انجام شده یه چیزی بگو پوسیدیم. یاد حرفش افتادم که میگفت:"زبونت کشته منو!"، فقط همینو خودندم و سرم رو گذاشتم رو بالش.

هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست مگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد. ... .



سلام به همتون، اینجا چرا اینقدر خلوت شده؟؟!!

+  چهارشنبه 1388/07/15 13:13   دو زاری کج  | 

۱۲ دقیقه بدون ویرایش

 

اگر جز این نبود ـ یعنی همین ۱۲ دقیقه فک زدن بی هدف - حالا حالاها دستم به قلم نمی رفت ، زمان بلندی نیست . بعضی پستهایم چند روز وقتم را گرفت ـ چقدر از گفتن این جمله خجل و ناراضی ام - در هر حال . . . ( حقیقتا نمی دانم بعد از " در هر حال " چی بگم ) .

شاید دیگر ننویسم ، پر حرفی برای کسی که اجازه ی صحبت ندارد خلاف است . نظامی گنجوی آن زمان که حرف زد به دستور لب گشود نه سر خود ، مولوی هم ، سعدی هم ، حافظ هم ـ حافظ از یک جایی به بعد البته - شاملو نه ، سهراب نه ، . . . اینها فقط شاعر بودند یعنی دلقک ، یعنی آنکه به واسطه هنر ـ art هنر واره ، نه آن هنر که موذن زاده دارد یا ربنای شجریان یا سه تار شهناز یا vocalize  راخمانیوف یا حتی همین تخت جمشید نه اینها جنبه ای کم و بیش متعالی و روحانی دارند و میشود هنر خواندشان نه هنرواره ، البته این برداشت را برای تثبیت به پرحرفی نیاز است - حرفهایی میزنند که میچسبد .

مولوی ، عطار ، سعدی ، بابا طاهر . . . باید حرفهایی بزنند باید .

زیبایی کلامشان هم هدیه همان است که دستورش را داد ، همان که نفسش را داد .

شاید هم نوشتم ، نوشتنه نوشتار ، نه نوشتنه حرف ! در واقع نانوشتن ، آنچه که حرف نیست یعنی هیچ ، هیچ که نه ، کم و بیش هیچ .      نمی دانم .

از شاید تا نمی دانم همه تاثیرات بکت خوانی هایم است ، مختلمان کرده .

امروز دوشنبه ۳۰ / ۶ ساعت ۲۱

آن فکر هایی که در سر دارم . دیدن دوستان است ، همان مجازی ها و 

۱۲ دقیقه تمام شد .

این یک جمله را به من بدهید .   

 

Salvador Dalí. Surrealist Composition with Invisible Figures. ca.1936

 

* من میگم: هر انچه از دل براید لاجرم بر دل نشیند

نوشتن قانون نداره قشنگیش به بی قانونیشه

بی قانونی یک جا می چسبد ان هم در نوشتن

حساب کتاب عجیب  مختل میکنه همه چیزو در عین نظمی که باهاشه!!

 

*لب دریا یک ستاره که خط خطی میکند دامن شب را......

گرمای نفس هات ، نگاهت

قلبم میزنه تند تند

اروم نفس میکشم تا مبادا صداشو بشنوی

اون کنج به تو خیره شدم تو دلم میگم : اون مال منه

اروم میگم: بگذار برویم بالاتر اینجا هوا گرفته است میدانی ، میدانی که من سخت نفس میکشم

نوشته ی اخر من قسمت شد در سایه ی ناگفته های کسری باشه باعث مباهات است

تحملم کردید گویی سخت بود

ابرک بر دخل خالی کسری بارید از ان باریدن های بهاری

پاینده باشید


ExtendedPost
+  چهارشنبه 1388/07/01 9:30   کسری  | 

گفتم:"داری شعار میدی، مطمئنم اینایی که میگی نیست، همشون هست..."

گفت:"من اهل شعار نیستم؛ وقتی میگم:"نمی گم"، یعنی حقیقت."

گفتم:"آخه مشکل اینه که حقیقتت هم نسبی شده، مثل خیلی کارای دیگه ات، اگه مجبور نبودی و دستت بسته نبود، همه اینا که الان میگی نیست؛ بود..."

گفت:"حالا که نیست..."

سرمو انداختم پایین گفتم:"همه چیز عوض می‎شه، آب نیست، اما شناگر ماهری هم نیستی، می دونم اگه آب باشه، یا قایق می‎خری، یا جلیقه نجات..."

سنتنس ریکوآیرد|: و باز هم چشمان کاملا بسته به چشم می آیند...

سنتنس ریکوآیرد||:دلم برای ضرب المثلامون میسوزه که افتادن دست من...

+  سه شنبه 1388/06/24 0:40   دو زاری کج  | 

توی اتاقه من ، همین اتاقی که عجیب ـ واقعا عجیب ، نه فقط کلمه ی عجیب ـ احساسه نزدیکی میکنم باهاش ، چه اون زمانی که میگفتم تو این اتاق ـ چون این اتاقه ـ گناه نکن . چه آن گاهی وقتهایه همیشه در تکرار که به خودم یواش سیخونک میزدم تو این اتاق ـ چون خواب خوبهای عمرت را همین جا دیدی ـ آن کار رانکن .

صندلی ای پایش باز شده که رهایی اش ، این بی تکلفی اش به این که مبله راحتی اتاقم به جد و به سهو بسیار راحتتر از این آبیه پلاستیکی هست ، منو متحیر میکنه . این رضایت خاطری که از من از هم اتاقها ـ چوب لباسیه دیوانه ام و هر دیوانه ای دیگر ـ دارد آرامم میکند .

آن چیزی که میخواستم باشم و نبودم این صندلیه آبیه پلاستیکی هست . آنچه هر که باشد آبی میشود . آبیه دریا ، نه آن آبی که رنگه شورتت یا رنگه مسواکت است  

آن آبی که شاید رنگه شاله سر یک تمام آبیه دیگر باشد .

 1925 - Joan Miró. Photo : This is the Color of My Dreams

+  دوشنبه 1388/06/16 5:0   کسری  | 

فکر میکنی حالت خووب باشه؟

وضعیت استاتیکی ات بهم ریخته شانه هات در تعادل پایدار نیستن

ادرنالین خونت زیاد شده

همه چی بهم ریخته حتی ممکن اساس فکریت بهم بریزه

مثلا تصور میکنی که حاصل یه لقاح مصنوعی هستی یا پوستت خاصیت اسمزی پیدا کرده و دیواره

سلولی نمیتونه سیتوپلاسمو تو خودش جا بده همه چیزت داره مدام منبسط و منقبض میشه

ترجیح میدی یه تک سلولی باشی تا اشرف مخلوقات

همه ی جهان در مقابل تو قرار گرفته

مخت هنگ کرده انگار یه فلاپی توش گیر کرده و در نمیاد

فیلتر انتخاب کلماتت سوراخ شده و هر چی از دهنت در میاد میگی

 

خب....

تو عصبانی هستی!!!

+  پنجشنبه 1388/06/12 23:29   ابرک  | 

گفت:"چی میگی تو؟! خر ما از کرگی دم نداشت".

گفتم:"ولی تا گوساله گاو شه، دل صاحبش آب شه".

گفت:"ما رو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم".

گفتم:"دیگه این کار رو نکن، دیوار..."

گفت:"بسه دیگه تا این زبون تو هست، کی تاب حرف زدن با تو رو میاره؟"

چند وقت پیش میگفت:"وقتی نگاه میکنی، خیلی سخته نگاهت کرد." 

حالا دیگه حرفم نباید بزنم...

از ما:رخصت...

+  یکشنبه 1388/06/08 18:0   دو زاری کج  | 

 

۱.نخند، خندیدن ممنوع است

۲. چرا:

۱.چون شادیت مسری است

۲.کاش بیماری های مسری ممنوع بوود!

۱.نخند لبخند مصنوعی  ماسیده ی بر لبت کافیست

۲. در دلم میگویم احمق! ذهنت مسموم است

+  دوشنبه 1388/06/02 12:1   ابرک  | 

 

میدونی قشنگ چیه؟ اینه که وقتی هوای گریه داری کسی باشه که پیشش گریه کنی

وقتی بهم گفت: هر وقت هوای گریه داشتی برای من گریه کن پیش من گریه کن

دیدم که به قول سهراب: قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال !!!

 

ابرک : سلام

+  جمعه 1388/05/30 17:51   ابرک  |